داستان کودکانه چوپان و سگ باوفا (متن بهمراه صوت)
دوستان عزیز در این پست از سایت “های نی نی قصد داریم یکی از داستان های کودکانه دیگه رو براتون تعریف کنیم. اسم این قصه مون هست” چوپان و سگ با وفا”. صوت این قصه رو میتونید آخر همین صفحه گوش کنید.
یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود. توی یه روستای آباد و خوش آب و هوا یه مرد جوون زندگی می کرد. کارش چوپانی بود. اون هر روز صبح زود گوسفندهای مردم ده رو جمع می کرد و برای چرا به دشت و صحرا می برد. هر جا که علف زاری پر از سبزه های تازه و چشمه آبی پیدا می کرد، گله ها رو می برد و می چروند. اون یه سگ زرنگ و باهوشم داشت که همراه گله راه می رفت و مواظب گوسفندها بود. تو یه روز بهاری چوپان و سگ و گله اش به چشمه آب زلالی رسیدن. گوسفندها آب خوردند و چوپان هم همان جا زیر درخت نشست. کوله پشتیش رو به درخت آویزون کرد. چوب دستش را روی زمین گذاشت و شروع کرد به نی زدن برای گوسفندا. سگم نزدیک گله دراز کشید تا از گوسفندها مراقبت کنه. چوپان یه مدت نی زد. وقتی که خسته شد نی رو کنار گذاشت و شروع کرد به آواز خوندن:
من چوپان گله دارم؛ گله رو همراه خودم به دشت و صحرا می برم؛ هر جا باشه آب روون؛ همون جا من می مونم؛ گله رو می چرونم؛ یک نی خوشا دارم یک سگ باوفا دارم؛ سگم مواظب تا گرگ به گله من نزنه؛ یک وقت یک بز یا بره رو نگیره به دندون ببره؛ وقتی که گرگ ناقلا بیاد سراغ بره ها؛ چوب دستی را برمی دارم دنبال گرگ می زارم؛ می گویم که گرگ بد بار دیگر این جا نیا؛ گله من چوپان داره؛ یک سگ پاسبان داره؛ اگه که گیرت بیارم؛ سر به تنت نمی گذارم؛
سگ که به صدای صاحبش گوش می کرد وقتی شنید که چوپان بهش می گه سگ باوفا خیلی خوشحال شد. اونم به زبون خودش شروع کرد به آواز خوندن: آره سگ باوفا منم؛ رفیق بره ها منم؛ گله ای که چوپون داره؛ یک سگ پاسبون داره؛ وقتی تو سبزه زاره؛ از گرگ ترسی نداره؛

گوسفندها تو اون روز قشنگ توی سبزه ها می گشتن و علف می خوردند و از آواز چوپان و سگش لذت می بردن. کم کم ظهر شد خورشید به وسط آسمان رسیده بود. چوپان از داخل کوله پشتیش یک غذا بیرون آورد و ناهارش رو خورد. بعد از ناهار همان طور که به درخت تکیه داده بود خوابش برد. گوسفندها هم دور و بر اون روی علف ها خوابیدن. سگم نزدیک گله روی زمین دراز کشید و به نگهبانی پرداخت. ساعتی بعد چوپان بیدار شد. یه مدت دنبال گوسفندا راه رفت و اونا رو توی سبزه زار چروند. وقتی خورشید می خواست غروب کنه گله رو جمع کرد و به سوی روستا راه افتاد. اتفاقا یک گرگ گرسنه پشت یک تل خاک کمین کرده بود و منتظر یک فرصت بود تا به گله حمله کنه. سگ بوی اون رو حس کرد و شروع کرد به پارس کردن. چوپان به دور و برش نگاه کرد و متوجه شد که گرگ از پشت تل خاک داره سرک می کشه. فورا گوسفندها را به طرف روستا فرستاد.
چوب دستی شو دور سرش چرخوند و فریاد زنان به سمت گرگ دوید. سگم مرتب پارس می کرد و می دوید. اونا به گرگ حمله کردن. گرگ تا اومد به خودش بجنبه چوپان با چوب دستیش توی سر گرگ زد. سگم پای گرگ رو گاز گرفت. گرگ ترسید و زوزه کشان پا به فرار گذاشت. سگ یه مدت دنبالش دوید تا مطمئن بشه که دیگه بر نمی گرده. اون وقت برگشت و همراه چوپان به مراقبت از گله پرداخت. اون روز چوپان خیلی خوشحال بود. فهمید که واقعا سگش چقدر باوفا و زرنگه. اون دستی به سر و گوش سگ کشید و نوازشش کرد. سگم خوشحال بود چون تونسته بود به صاحبش کمک کنه و گرگ و فراری بده…
اپلیکیشن پخش بیش از 1000 قصه صوتی و بیش از 100 آهنگ کودکانه و لالایی کودکیا
خب اینم از ماجرای چوپون و سگ با وفا. امیدوارم که از این داستان کودکانه لذت برده باشید. صوت این قصه رو میتونید در ادامه از سایت “های نی نی” گوش کنید
نظرات کاربران