داستان کودکانه دوچرخه قشنگ من (متن بهمراه صوت)
تو این پست قصد داریم یه داستان کودکانه دیگه به اسم دوچرخه قشنگ من رو براتون تعریف کنیم که صوت این قصه کودکانه رو میتونید آخر همین صفحه از سایت “های نی نی” گوش کنید.
یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود. بابای حسین برای انجام کاری قرار بود یه چند روزی بره مسافرت. واسه همین به حسین گفت که اگه پسر خوبی باشه مامانش رو اذیت نکنه دوچرخه ای رو که قبلا بهش قول داده بود براش بخره. تو روزایی که بابای حسین نبود حسین سعی می کرد پسر خوبی باشه تا مادرش رو راضی نگه داره. بعدم به مامانش می گفت مامان جون هر وقت بابا تلفن زد بهش بگو من خوب بودم تا اون دوچرخه رو برام بخره. روزها یکی بعد از دیگری گذشت. تا که یه روز وقتی حسین از مدرسه به خونه برگشت مادرش بهش خبر داد که قراره بابا به خونه برگرده.
حسین از شنیدن این خبر خیلی خوشحال شد برای اینکه آماده دیدار پدرش بشه و البته دوچرخه رو هم ببینه، فوری تمام تکالیفش را نوشت. بعد هم هر چی مادرش گفت به خوبی انجام داد. اون هر کاری که از دستش بر می اومد تو این مدت انجام داد. این روز آخری هم به مادرش می گفت مامان جون هر کاری که داری به من بگو تا وقتی بابا اومد دیگه کاری نداشته باشی بابا بدونه که من کمکت کردم. مادر حسین خیلی از دست حسین راضی بود چون بهش کمک می کرد و تکالیفش رو خوب انجام می داد. اون روز با تاریک شدن هوا حسین کنار پنجره وایساد منتظر بابا شد. مادرش که می دونست زمان اومدن بابا مشخص نیست به حسین گفت حسین جون امکان داره بابا تا صبحم نیاد بهتره بخوابی. فردا هم که تعطیلی میتونی بابا رو ببینی. اما حسین همون طور که بیرون رو نگاه می کرد گفت: آخه مامان جون دلم می خواد وقتی بابا اومد بیدار باشم. دلم می خواد بدونه که من پسر خوبی بودم. دوست دارم زودتر دوچرخه م رو ببینم. مادر کمی نوازشش کرد و گفت: باشه پسرم برو بخواب. صبح که بابات اومد خودم بیدارت می کنم. خوبه؟ حسین یه کم فکر کرد بعدم با اصرار مامانش راضی شد تا بره بخوابه و البته سعی کرد طوری دراز بکشه که بتونه از پنجره اتاق بیرون رو ببینه تا هر وقت که صبح شد اون زودتر از همه متوجه بشه.

چند دقیقه گذشت داشت خوابش می برد اما سعی می کرد که نخوابه. با خودش می گفت نکنه بخوابم و بیدار نشم اون وقت اگه بابام بیاد چی؟ یه نگاهی به بیرون انداخت و شروع کرد با ستاره ها حرف زدن به اونا گفت: ستاره ها اگه من خوابیدم صبح زود بیدارم کنین. ستاره ها توی آسمون می درخشیدند اما حسین پیش خودش فکر کرد خب وقتی که هوا روشن بشه دیگه ستاره ها نیستن پس نمی تونن بیدارم کنن. دوباره به فکر فرو رفت با خودش گفت یعنی از کی کمک بگیرم؟ کی می تونه صبح منو بیدار کنه؟
بعد با خودش تصمیم گرفت از خدا کمک بگیره. واسه همین آهسته گفت خدای مهربونم یه کاری بکن بابام با دوچرخه که میاد خونه من بیدار بشم. فکر دوچرخه لحظه ای از سر حسین بیرون نمی رفت. واسه همین چند بار خوابش برد و بیدار شد. هر دفعه از پنجره بیرون رو نگاه میکرد. اما نا امید می دید که هوا هنوز تاریکه. از صبح و بابا دیگه خبری نیست. تا اینکه دیگه خوابید. وقتی که چشمش را باز کرد با خوشحالی دید که هوا یه کم روشن شده. تو همون حال خواب و بیداری صدای باباش رو شنید که آهسته با مادرش سلام و احوال پرسی می کرد. اولش فکر کرد که داره خواب می بینه اما وقتی خوب دقت کرد متوجه شد که درست شنیده. واسه همین سریع از جاش بلند شد و خودشو به اتاق کناری رسوند. بابا با دیدن حسین تعجب کرد و گفت حسین تو تا این موقع صبح بیدار بودی چرا نخوابیدی پسرم؟ بعدم حسین رو بوسید و گفت حالت چطوره؟ خوبی؟ بگو به من بگو چی شده که بیداری؟ حسین گفت بابا جون منتظر شما بودم از دیشب تا حالا دلم تنگ شده بود. بابا به حسین گفت قربون پسرم برم منم دلم برات تنگ شده بود. یه چند لحظه ای گذشت بعد حسین از باباش پرسید بابا جون اون چیزی را که قول داده بودی خریدی؟ بابا با تعجب حسین رو نگاه کرد و گفت چی می خواستم بخرم؟ حسین با اخم گفت: بابا یعنی یادت رفته؟ مگه قرار نبود برام دوچرخه بخری؟ بابا یه دستی به صورت حسین کشید و در حالی که سرش رو پایین انداخته بود گفت: چرا حسین جون. برات خریدم توی حیاطه. میتونی الان بری و انو را ببینی. حسین خیلی خوشحال شد. بعد رفت تو حیاط و با دیدن دوچرخه کلی ذوق زد و فریاد زد: آخ جون چه دوچرخه قشنگی! بعدم به طرف دوچرخه دوید و بابا که از خوشحالی پسرش لذت می برد با اشاره دست بهش فهموند که آروم باشه. بعدم حسین یه سری تکون داد و کنار دوچرخه وایساد و بعد خدا را به خاطر این که به موقع بیدارش کرده بود شکر کرد.
اپلیکیشن پخش بیش از 1000 قصه صوتی و بیش از 100 آهنگ کودکانه و لالایی کودکیا
خب اینم از قصه کودکانه زیبای دوچرخه قشنگ من از های نی نی. صوت این قصه رو میتونید در ادامه گوش کنید.
نظرات کاربران