قصه کودکانه سه پروانه کوچولو (متن بهمراه صوت)
تو این پست از های نی نی اومدیم با یه قصه کودکانه دیگه به نام سه پروانه کوچولو. صوت این داستان کودکانه رو میتونید در آخر همین پست گوش کنید.
یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود. سه پروانه کوچولو بود که با هم برادر بودن. رنگ اونا با هم فرق می کرد. یکی شون سفید بود، یکی شون قرمز بود، آخری هم زرد بود. اونا همیشه زیر نور آفتاب بین گلای باغ می چرخیدن و بازی می کردن. اونا هیچ وقت از بازی خسته نمی شدن. آخه خیلی خوشحال و شاد بودن. وقتی کنار هم بودن از هیچی نمی ترسیدن.
یک روز از روزها هوا خیلی بد شد. یه بارون شدیدی می اومد. پروانه های کوچولو که داشتن بازی می کردن حسابی خیس خیس شده بودن. اونا تندی پرواز کردن تا زودتر برن به خونشون برسن. داداش بزرگه گفت: ما باید زودتر خودمون رو به خونه برسونیم وگرنه توی این بارون تلف می شیم و خیس خیس می شیم. داداشای دیگه قبول کردن و سریع خودشون رو به خونه رسوندن. تا اومدن در رو باز کنن دیدن ای داد بیداد، در خونه که قفله. حتما مامان پروانه از خونه رفته بیرون و در رو قفل کرده. بچه هام که کلید نداشتن. برای همین اون ها یک فکری کردن. گفتم باید بریم دنبال یه پناهگاه بگردیم وگرنه بیشتر از این خیس می شیم.

پروانه ها شروع کردن به پرواز کردن. همین طور رفتن و رفتن تا به یک لاله زرد و قرمز رسیدن. بهش گفتن دوست عزیز سلام ما می تونیم بیایم بین گلبرگای شما باشیم تا خیس نشیم؟ لاله جواب داد من می تونم به پروانه زرد و قرمز اجازه بدم. اونا شبیه خودمن. اما پروانه سفید نمیتونه این جا بمونه. پروانه های زرد و قرمز با هم گفتند نه چون به برادرمون پروانه سفید اجازه نمیدی بیاد ما هم این جا نمی مونیم. میریم و دنبال یه جای دیگه می گردیم. بارون شدید و شدیدتر شد. پروانه ها حسابی خیس شده بودن که یهو چشمشون به یک سوسن سفید افتاد. اونا پیش سوسن سفید رفتن و گفتن: سوسن مهربون اجازه می دی تا وقتی بارون بند میاد ما بین گلبرگای تو استراحت کنیم؟ سوسن جواب داد پروانه سفید چون شبیه منه می تونه بیاد اما پروانه زرد و قرمز اجازه ندارن. پروانه سفید گفت اگه شما به برادرای زرد و قرمز من اجازه نمیدی منم نمیام و همون زیر بارون با هم میمونیم. سه برادر از اون جا پرواز کردن و دور شدن. بارون همان طور می بارید. طفلکی پروانه ها همین طور بالای قشنگشون خیس خیس می شد.
سه برادر پرواز کردن و از اون جا دور شدن. یهو خورشید صدای پروانه ها رو شنید. اون پشت ابر بود. وقتی که صدای پروانه ها رو شنید و فهمید که این پروانه ها چقدر همدیگه رو دوست دارن و حاضرن به خاطر هم زیر بارون خیس بشن از پشت ابرا اومد بیرون و به شدت بهشون تابید این قدر تابید که بالهای پروانه ها خشک شد. خورشید خانم اون ها را گرم گرم کرد. دیگه اونا ناراحت نبودن. تازه خیلی هم خوشحال بودن که همدیگه رو تنها نذاشته بودن. بعد اونا تا شب بین گلا توی باغ بازی کردن و رفتن سمت خونشون و دیدن در خونه باز شده و مامان پروانه برگشته خونه. داداشا رفتن تا برای مادرشون قضیه رو تعریف کنن…
از این داستان یاد گرفتیم که ما خواهر برادرا یا با دوستامون هیچ وقت توی سختی ها همدیگه رو تنها نذاریم. این طوریه که متحد می شیم و همیشه برامون اتفاقای خوب می افته.
اپلیکیشن پخش بیش از 1000 قصه صوتی و بیش از 100 آهنگ کودکانه و لالایی کودکیا
خب این بود از قصه کودکانه سه پروانه که از سایت “های نی نی” مطالعه کردید. صوت این قصه زیبا رو میتونید از ادامه همین صفحه گوش کنید.
نظرات کاربران