قصه کودکانه صوتی آرزوهای خورشید با صدای خاله شادی (متن + صوت)
یکی بود یکی نبود. خورشید عاشق زمین بود. دوست داشت درختان زمین رو ببینه. دوست داشت رودخانه های زمین رو ببینه. خودش رو توی آب رودخانه ها ببینه. کلی خوش بگذرونه…

خورشید آدمای زمین رو هم دوست داشت. یه روز از روزای خدا خورشید دلش رو به دریا زد و با خودش فکر کرد که بهتره به زمین بره. تصمیم خودش رو گرفت. اون رفت به زمین. زمینی ها فهمیدن که خورشید داره پیش اونا میاد. خورشیدی که عکسش توی نقاشی همه بچه ها بود؛ خورشیدی که گرماش رو و زمینی ها دوست داشتن؛ خورشیدی که همه دوستش داشتند؛ از راه دور همه براش دست تکون می دادن. خورشید میومد با یه عالمه قصه آسمونی قصه های اون پر از ستاره بود. شاید هم قصه های اون بوی ابر می داد.
خورشید به سرزمین کوتوله ها رفت. کوتوله ها خوشحال شدن و جشن گرفتن. اما این قدر گرمشون شده بود که مرتب بدنشون رو خیس می کردن. اما فایده نداشت؛ چون آب ها هم گرم شده بودن. کوتوله ها جون نداشتن تا با خورشید حرفای قشنگ بزنن. خورشید با این که دوست داشت تو سرزمین کوتوله ها بمونه اما یه تصمیم دیگه گرفت. تصمیم گرفت به سرزمین خرسای قطبی بره. مطمئن بود که اونجا بهتر از اینجاست و هواش برای بقیه خنکه.
خرس ها خوشحال شدن. خوشحال شدن که خورشید خانوم می خواد بیاد پیششون. خورشید قرار بود بیاید و اونجا رو گرم کنه. دیگه اونجا تاریک نبود. اونجا روشن روشن می شد. خورشید وقتی اومد یخ ها آب شدن. خرس ها گرم شدن. اما خیلی گرم شدن! آب همه جا رو گرفت. همه یخ ها آب شدن.
خورشید وقتی که دید همه چی آب شده و همه چی به هم خورده شروع کرد به گریه کردن. تصمیم گرفت از اون جا بره. آخه همه چی به هم ریخته بود. آب داشت خرس ها رو هم می برد اما خرس ها این قدر خورشید خانم رو دوست داشتند که برای خورشید دست تکون می دادن. خورشید حسابی گریه می کرد.
همون موقع بود که تصمیم گرفت از اون جا بره. اون قدر رفت و رفت و از اون جا دور شد تا اینکه به جایی رسید که هیچ کس نبود. تک و تنها بود. به آسمون نگاه کرد. دوست داشت به درختا دست بکشه اما درخت ها می سوختن. از بس که بدن خورشید خانم گرم بود. همه جا آتیش می گرفت!
خورشید دوست داشت توی گندم زار اون قدر بچرخه تا خسته بشه اما گندم زار لابد آتش می گرفت. خیلی چیزای دیگه دوست داشت. دوستاش رو دوست داشت. اما خورشید نمی تونست به آرزوهاش برسه. اون وقت فکر کرد آرزوهای بقیه چطوره؟ وقتی خرسای قطبی آروم زندگی کنند انگار خورشید به آرزوش رسیده. وقتی کوتوله ها دنبال هم کنن و شادی کنن انگار خورشید به آرزوش رسیده. وقتی هم شب و هم روز رو زمینی ها ببینن انگاری خورشید به آرزوهاش رسیده. پس خورشید به آسمون رفت. به آسمون می رفت و گریه می کرد. اون حالا عاشق آسمون و زمین بود…
اپلیکیشن پخش بیش از 1000 قصه صوتی و بیش از 100 آهنگ کودکانه و لالایی کودکیا
همراهان عزیز دنیای کودکانه، این بار در خدمتتون بودیم با یه قصه کودکانه صوتی دیگه به اسم آرزو های خورشید که هم میتونید متنش رو بخونید هم صوتش رو بصورت رایگان دانلود کنید یا بصورت آنلاین گوش بدید. برای گوش دادن و خوندن بقیه قصه های صوتی کودکانه میتونید از این لینک استفاده کنید.
نظرات کاربران