داستان کودکانه مخصوص خواب گردنبند گلی
یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود،
خانم خرسه و آقا خرسه با دختر کوچولوی تپل و بامزهشون زندگی میکردن.
اسم دخترشون گلگلی بود.
اونا توی یه خونهی بزرگ و قشنگ تو دل جنگل زندگی میکردن؛ یه خانوادهی شاد و مهربون.

روزها با هم میرفتن جنگل، میوههای خوشمزهی جنگلی جمع میکردن و برای زمستون تو انبار میذاشتن.
خرس کوچولو همیشه یه پیرهن گلگلی میپوشید، واسه همین همه بهش میگفتن گلگلی!
یه روز، خالهی گلگلی به دیدنشون اومد.
خالهش نزدیک دریا زندگی میکرد. هر روز کنار ساحل راه میرفت و صدفهایی که موجها میآوردن رو جمع میکرد.
با اون صدفها گردنبند و گوشواره درست میکرد؛ خیلی قشنگ و خوشگل.
اون روز، خالهی مهربون یه گردنبند صدفی خوشگل به گلگلی هدیه داد.
گلگلی خیلی خوشحال شد، خالهشو بوسید و ازش تشکر کرد.
گردنبند رو انداخت گردنش و با پیرهن گلگلیاش از همیشه خوشگلتر شده بود.
هر روز جلوی آینه میایستاد و با ذوق به گردنبندش نگاه میکرد.
یه روز که مامان و باباش توی خونه داشتن آش کدو میپختن، گلگلی ازشون اجازه گرفت که بره بیرون بازی کنه.
مامان گفت:
«باشه عزیزم، تا وقتی که آش آماده بشه برو بازی کن. ولی وقتی صدات کردم، سریع بیا خونه.»
گلگلی گفت:
«چشم مامان جون!»
و با شادی رفت بیرون و شروع کرد به لیلی بازی کردن.
همینطور که بازی میکرد، چشمش افتاد به یه خرگوش سفید کوچولو.
خرگوش گفت:
«سلام گلگلی جون! چه گردنبند قشنگی داری! خیلی بهت میاد!»
گلگلی با لبخند گفت:
«ممنونم! خالهم برام آورده. خیلی دوستش دارم!»
خرگوش گفت:
«بهبه! مبارکت باشه. من دیگه برم.»
و جست و خیز کنان به سمت تپه رفت و ناپدید شد.
گلگلی یه کم دیگه بازی کرد تا اینکه مامان صداش زد:
«گلگلی جان! آش حاضره! بیا بخور.»
گلگلی با خوشحالی دوید خونه، دستاشو شست و نشست سر سفره.
مامان داشت به دستاش نگاه میکرد که یهدفعه گفت:
«گلگلی! گردنبندت کو؟»
گلگلی دست برد به گردنش…
اما گردنبندش نبود!
با تعجب و ناراحتی گفت:
«نیست! نمیدونم چی شده!»
مامانش گفت:
«ناراحت نباش عزیزم، برو بیرون یه نگاه بنداز، شاید افتاده باشه رو زمین.»
گلگلی با عجله دوید بیرون و همهجا رو نگاه کرد، اما گردنبند رو پیدا نکرد.
برگشت خونه، نشست سر سفره و با ناراحتی غذاشو خورد.
مامان و باباش فهمیدن که ناراحته، اما چیزی نگفتن.
بعد از غذا، هر سهتایی با هم رفتن بیرون دنبال گردنبند.
همهجا رو گشتن، اما پیداش نکردن.
تا اینکه خرگوش سفید از تپه پایین اومد و گفت:
«سلام! چی شده؟ دنبال چی میگردین؟»
گلگلی گفت:
«گردنبندم گم شده! تو ندیدی؟»
خرگوش گفت:
«نه! ندیدم.»
گلگلی اخم کرد و گفت:
«تو دیدیش! حتماً تو برداشتی! آخه گفتی قشنگه… حالا پسش بده!»
خرگوش گفت:
«نه! من برنداشتم!»
گلگلی داد زد:
«داری دروغ میگی!»
خرگوش هم ناراحت شد و گفت:
«من اصلاً دست بهش نزدم!»
خانم خرسه و آقا خرسه هاج و واج به دعوای بچهها نگاه میکردن، تا اینکه آقا خرسه گفت:
«بس کنین! هر دو ساکت! بذارین ببینیم چی شده! خرگوش سفید، تو بگو…»
خرگوش گفت:
«من یه ساعت پیش از اینجا رد شدم. به گلگلی گفتم گردنبندش قشنگه، اما من اونو برنداشتم. اصلاً چطوری میتونستم از گردنش بردارم؟!»
مامان و بابای گلگلی حرفهای خرگوش سفید رو قبول کردن و به گلگلی گفتن:
«نباید الکی کسی رو متهم کنی!»
بعد از خرگوش خواستن که باهاشون دنبال گردنبند بگرده.
خرگوش هم گفت:
«باشه! برای اینکه ثابت کنم بیتقصیرم، باهاتون میگردم. شاید گردنبند بین بوتهها افتاده باشه.»
همه با هم شروع کردن به گشتن…
تا اینکه از یه سوراخ بزرگ، یه موش صحرایی سرشو بیرون آورد و گفت:
«سلام دوستان! دارین دنبال چی میگردین؟»
خرگوش سفید ماجرا رو براش تعریف کرد.
موش گفت:
«صبر کنین! من میدونم گردنبند کجاست!»
دوید داخل سوراخش و یه لحظه بعد با گردنبند گلگلی برگشت.
گفت:
«این مال شما نیست؟»
گلگلی با خوشحالی گفت:
«آخجون! خودشِ! از کجا آوردیش؟»
موش گفت:
«پسرم وقتی رفته بود قدم بزنه، این گردنبند رو نزدیک خونهی شما روی زمین پیدا کرد. آورد داد به من. فکر کردم شاید مال شما باشه. داشتم میاومدم بهتون بگم که صداتون رو شنیدم و دیدم اینجایین!»
گلگلی گردنبندش رو با خوشحالی انداخت گردنش و کلی از موش صحرایی تشکر کرد.
خرگوش سفید گفت:
«دیدی؟ دیدی که من برنداشته بودم! نباید زود قضاوت میکردی!»
گلگلی سرشو انداخت پایین و با خجالت گفت:
«ببخشید آقا خرگوش… من اشتباه کردم… قول میدم دیگه بیخودی به کسی شک نکنم. منو میبخشی؟»
بچهها، به نظرتون خرگوش سفید گلگلی رو بخشید؟
بله بچهها، خرگوش سفید مهربون لبخند زد و گفت:
«البته که میبخشمت، به یه شرط… اینکه همیشه با من دوست بمونی و هر وقت خواستی، بیای با هم بازی کنیم!»
گلگلی با خوشحالی گفت:
«قبول!»
خانم و آقا خرسه هم از خوشحالی خندیدن و از خرگوش سفید و موش صحرایی و پسرش دعوت کردن بیان خونهشون و با هم آش کدو بخورن!
همه دعوتشون رو قبول کردن.
رفتن خونهی خرسها و کنار هم آش خوشمزه خوردن.
اون روز حسابی به همه خوش گذشت.
گلگلی هم از کارش شرمنده بود، ولی خوشحال بود که خرگوش سفید بخشیدش و دوستیشونو حفظ کردن.
و هنوزم که هنوزه، اونا با هم دوستهای خوبی هستن…
🔊 پخش صوت این قصه در اپلیکیشن پخش قصه صوتی و آهنگ کودکانه و لالایی دنیای شاد کودکانه
دسترسی به بیش از ۱۰۰۰ قصه کودکانه صوتی (در حال آپلود قصه های جدید)
دسترسی به بیش از ۱۰۰۰ آهنگ کودکانه
پشتیبانی فعال و پاسخگو
دسترسی به متن قصه ها و آهنگ ها به صورت کاملا رایگان
هزینه اشتراک بسیار پایین و بصرفه (فقط برای صوت قصه ها)
یک هفته اشتراک رایگان و دسترسی به صوت تمامی قصه های موجود در اپلیکیشن
دارای پشتیبانی فعال و پاسخگو
صوت قصه ها از:
پگاه قصه گو
مریم نشیبا
خاله شادی
آهنگ های کودکانه مختلف از خواننده های بنام حوزه کودک:
عمو امید
عمو پورنگ
عمو امیر
عمو امین
عمو مسعود
خاله شادونه
بهمراه برنامه های صوتی مخصوص کودکان و آهنگ های پخش شده در شبکه پویا
قصه ی صوتی کودکانه گردنبند گلی که مخصوص خواب کوچولو های دلبندتون هست رو میتونید از این صفحه بخونید و همچنین میتونید با دانلود اپلیکیشن کودکیا صوت این قصه با صدای مریم نشیبا رو هم گوش کنید و همچنین بیش از 500 قصه صوتی دیگه هم دسترسی داشته باشید. این اپلیکیشن رو میتونید از این لینک دانلود کنید
نظرات کاربران