دانلود اپلیکیشن کودکیا   لطفا جهت دانلود اپلیکیشن پخش قصه کودکیا و همچنین ارتباط با بخش پشتیبانی روی این لینک کلیک کنید!

جواد قصاب بازدید 52 بدون دیدگاه

داستان کودکانه مسافرت زمستونی

شروع داستان کودکانه مسافرت زمستونی. مریم و زهرا، دو تا خواهر کوچولوی خوشگل بودن.
خیلی دخترای خوبی بودن، مؤدب و مهربون، همیشه تو کارای خونه به مامانشون کمک می‌کردن و همیشه هم خوش‌خنده بودن.
یه روز صبح، وقتی از خواب بیدار شدن و صبحونه‌شونو خوردن، به مامانشون گفتن:
ـ مامان جون کاری داری؟ کمک می‌خوای؟
مامان گفت: اتفاقاً امروز کلی کار داریم!
مریم و زهرا با تعجب به مامان نگاه کردن. مامان ادامه داد:
ـ آخه بچه‌ها، فردا می‌خوایم بریم مسافرت!
مریم گفت: مسافرت؟ یعنی چی؟

مامان گفت: یعنی می‌خوایم بریم یه شهر دیگه. واسه همین باید چمدون‌هامون رو ببندیم.

زهرا پرسید: توی چمدون چی باید بذاریم؟

مامان گفت: اول از همه لباس گرم. آخه الان زمستونه و سفرمون یه مسافرت زمستونیه.

مریم گفت: من می‌رم وسایلمو بیارم.
زهرا هم گفت: منم همین‌طور.

داستان کودکانه مسافرت زمستونی با صدای مریم نشیبا

مادر هم مشغول جمع کردن وسایل شد.
یواش‌یواش چمدون آماده می‌شد. مریم و زهرا وسایلشونو آوردن.
مریم حتی واسه عروسکش لباس گرم و یه پتوی کوچولو آورده بود!
زهرا هم یه شیشه شیر و یه پتو برای عروسکش آورده بود تا گرسنه نمونه.

مامان همه‌ی وسایل رو گذاشت تو چمدون.
مریم پرسید: مامان قراره کجا بریم؟

ادامه داستان

داستان کودکانه مسافرت زمستونی اینجوری ادامه پیدا میکنه. متن و صوت این قصه کودکانه با صدای مریم نشیبا به همراه هزاران قصه صوتی دیگه رو میتونید از اپلیکیشن پخش قصه کودکیا گوش بدید. لینک دانلود

مامان گفت: قراره بریم مشهد، یه شهر قشنگ و زیارتی.
اونجا حرم امام رضاست، امام هشتم ما.
قراره بریم زیارت کنیم.

بابا که از راه رسید، چمدون‌ها رو برداشت.
بچه‌ها لباس پوشیدن و همراه مامان راه افتادن سمت ایستگاه راه‌آهن.

از اونجا با قطار رفتن مشهد.
قطار حرکت کرد و بچه‌ها صداش رو با ذوق تکرار می‌کردن: قار قار… هوهو چی‌چی!

نزدیکای صبح رسیدن مشهد.
از دور گنبد طلایی امام رضا (ع) معلوم بود… چه‌قدر قشنگ می‌درخشید!

مریم و زهرا خیلی خوشحال بودن. چون قرار بود برن حرم و زیارت کنن.
تو راه با خودشون فکر می‌کردن که چه آرزوهایی بکنن.

مامان گفته بود: یادتون نره آرزوهای قشنگتونو به امام رضا بگید.

آرزوی مریم و زهرا چی بود؟
سلامتی مادربزرگ عزیزشون که مریض بود…

پایان قصه

داستان کودکانه مسافرت زمستونی در مورد مهربانی، کمک به والدین و یاد گرفتن اینکه در زیارت برای سلامتی و خوشبختی دیگران دعا کنیم. داستانی آرام از دو خواهر که با قلب پاک برای مادربزرگشان دعا می‌کنند. این قصه صوتی کودکانه به همراه هزاران قصه صوتی دیگه در اپلیکیشن کودکیا. لینک دانلود

🔊 پخش صوت این قصه در اپلیکیشن پخش قصه صوتی و آهنگ کودکانه و لالایی دنیای شاد کودکانه

دسترسی به بیش از ۱۰۰۰ قصه کودکانه صوتی (در حال آپلود قصه های جدید)
دسترسی به بیش از ۱۰۰۰ آهنگ کودکانه
پشتیبانی فعال و پاسخگو
دسترسی به متن قصه ها و آهنگ ها به صورت کاملا رایگان
هزینه اشتراک بسیار پایین و بصرفه (فقط برای صوت قصه ها)
یک هفته اشتراک رایگان و دسترسی به صوت تمامی قصه های موجود در اپلیکیشن

دارای پشتیبانی فعال و پاسخگو


صوت قصه ها از:
پگاه قصه گو
مریم نشیبا
خاله شادی

آهنگ های کودکانه مختلف از خواننده های بنام حوزه کودک:
عمو امید
عمو پورنگ
عمو امیر
عمو امین
عمو مسعود
خاله شادونه

بهمراه برنامه های صوتی مخصوص کودکان و آهنگ های پخش شده در شبکه پویا

نظرات کاربران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

🎧 دنبال یه اپ امن و شاد برای کوچولوتی؟
اپلیکیشن پخش قصه "کودکیا" با بیش از 1000 قصه کودکانه و صدها آهنگ و لالایی کودکانه 💛
همین الان نصبش کن! دانلود اپلیکیشن