داستان کودکانه ملکه ی تنهایی
داستان کودکانه ملکه ی تنهایی رو با هم شروع میکنیم. یکی بود، یکی نبود، روزی روزگاری توی یه سرزمینی یه مرد خوب و خوشاخلاق زندگی میکرد.
همه اونو دوست داشتند. این مرد خیلی دوست داشت به همه کمک کنه.
همیشه مراقب آدمهای فقیر، بیچاره و معلول بود و برای کمک به آنها خیلی تلاش میکرد.
مردم هم به خاطر مهربونی و خیرخواهیش بهش میگفتن «عمو خیرخواه».
او کشاورز بود و هر روز روی زمینها کار میکرد و زحمت میکشید.
وقتی کارش تموم میشد، میرفت به کمک مستمندان و هر چی میتونست بهشون کمک میکرد.
یک روز عصر که تمام پولهایش را برای کمک به مردم خرج کرده بود، داشت به خانه برمیگشت.
در راه، حیدر را دید.
حیدر کارگر بود و روی زمینهای مردم کار میکرد و دستمزد ناچیزی میگرفت.
او مرد فقیری بود و چند تا بچه قد و نیمقد داشت که به سختی شکمشان را سیر میکرد.
عمو خیرخواه به حیدر سلام کرد و حالش را پرسید.
حیدر با ناراحتی گفت:
«عمو خیرخواه، چند روز است که نتونستم کار کنم و دستمزد بگیرم. بچههایم گرسنهاند. یه پولی به من قرض بده تا بتونم نونی بخرم و شکمشان را سیر کنم.»
عمو خیرخواه جیبهایش را گشت اما هیچ پولی نداشت.
خجالت میکشید به حیدر بگه پول ندارد.
ناگهان یک ملخ درشت روی دستش نشست.
عمو خیرخواه ملخ را روی کف دستش گذاشت و به آن نگاه کرد.
بدن ملخ زرد رنگ بود و در غروب آفتاب مثل طلا میدرخشید.
هیکلش از ملخهای معمولی خیلی بزرگتر بود.
عمو خیرخواه با خودش گفت:
«ای کاش این ملخ از جنس طلا بود تا میتونستم به حیدر بدم و اونم با پولش راحت زندگی کنه.»
در همین فکرها بود که حیدر پرسید:
«عمو خیرخواه، چی تو دستت داری؟»

عمو خیرخواه نمیدانست چی بگه.
بچهها به نظرتون عمو خیرخواه ملخ رو به حیدر نشون میده یا دنبال پول میگرده و یه پولی براش جور میکنه؟
نمیدونین؟ خب، پس گوش کنید تا ادامه داستان رو براتون بگم.
حیدر از عمو خواست که بهش اون چیزی که تو کف دستشه نشون بده.
عمو خیرخواه ملخ را گذاشت کف دست حیدر.
حیدر به ملخ نگاه کرد که ناگهان ملخ تبدیل به یه مجسمه طلایی شد!
عمو خیرخواه و حیدر با تعجب بهش خیره شدند.
حیدر چند بار ملخ را لمس کرد و با شادی فریاد زد:
«معجزه شده! عمو خیرخواه، معجزه شده! ملخ تبدیل به طلا شده!»
ادامه داستان
داستان کودکانه ملکه ی تنهایی رو با همدیگه ادامه میدیم. صوت این قصه کودکانه رو میتونید از اپلیکیشن پخش قصه کودکیا گوش بدید. لینک دانلود
اما عمو خیرخواه فهمید که آرزوش برآورده شده.
دستی به شانه حیدر زد و گفت:
«از این ماجرا به کسی چیزی نگو. ملخ را به بازار ببر و بفروش، سرمایهات کن.»
بعد خداحافظی کرد و رفت.
حیدر ملخ طلایی را به شهر برد و به یک جواهرفروش فروخت.
پول زیادی گرفت و با آن پول توانست زمین، گاو و گوسفند بخرد و ثروتمند شود.
سالها گذشت و حیدر به فکر افتاد تا ملخ طلایی را دوباره بخرد و به عمو خیرخواه برگرداند.
او پول زیادی داد و ملخ را خرید و پیش عمو خیرخواه برد.
ملخ را گذاشت دست عمو خیرخواه که حالا خیلی پیر شده بود.
عمو خیرخواه ملخ را گرفت و لبخندی زد که ناگهان ملخ جان گرفت و به شکل اولش درآمد و پرید.
بعد هم از آنجا دور شد و رفت.
حیدر با تعجب به ملخ نگاه میکرد و نمیدانست چی بگه.
اما عمو خیرخواه با لبخند گفت:
«حیدر جان، آن روز که تنگدست بودی، آرزوت برآورده شد و این ملخ هم تبدیل به طلا شد.
حالا که تو سرمایهدار شدی و میتونی کار کنی، امروز هم اون ملخ به صورت اصلیش درآمد و برگشت به آغوش طبیعت تا به زندگیش ادامه بده.»
اشک از چشمان حیدر سرازیر شد و از عمو خیرخواه تشکر کرد…
پایان قصه کودکانه ملکه ی تنهایی
داستان کودکانه ملکه ی تنهایی داستانی آموزنده دربارهی مهربونی، نیت پاک و پاداش کار خوبه. این قصه کودکانه به بچهها یاد میده که کمک به دیگران همیشه بینتیجه نمیمونه و خوبی، مثل جادوی مهربونی، یه روز به آدم برمیگرده. ✨💛
🔊 پخش صوت این قصه در اپلیکیشن پخش قصه صوتی و آهنگ کودکانه و لالایی دنیای شاد کودکانه
دسترسی به بیش از ۱۰۰۰ قصه کودکانه صوتی (در حال آپلود قصه های جدید)
دسترسی به بیش از ۱۰۰۰ آهنگ کودکانه
پشتیبانی فعال و پاسخگو
دسترسی به متن قصه ها و آهنگ ها به صورت کاملا رایگان
هزینه اشتراک بسیار پایین و بصرفه (فقط برای صوت قصه ها)
یک هفته اشتراک رایگان و دسترسی به صوت تمامی قصه های موجود در اپلیکیشن
دارای پشتیبانی فعال و پاسخگو
صوت قصه ها از:
پگاه قصه گو
مریم نشیبا
خاله شادی
آهنگ های کودکانه مختلف از خواننده های بنام حوزه کودک:
عمو امید
عمو پورنگ
عمو امیر
عمو امین
عمو مسعود
خاله شادونه
بهمراه برنامه های صوتی مخصوص کودکان و آهنگ های پخش شده در شبکه پویا
نظرات کاربران