دانلود اپلیکیشن کودکیا   لطفا جهت دانلود اپلیکیشن پخش قصه کودکیا و همچنین ارتباط با بخش پشتیبانی روی این لینک کلیک کنید!

جواد قصاب رده سنی: زیر 5 سال بازدید 1816 بدون دیدگاه

قصه کودکانه صوتی هیزم شکن با صدای خاله شادی (متن + صوت)

 یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود. در کنار یه جنگل بزرگ یه هیزم شکن فقیر زندگی می کرد. هیزم شکن یه پسر کوچیکی داشت. روزا هیزم شکن به جنگل می رفت تا هیزم جمع کنه و پسرش می رفت مدرسه تا درس بخونه.

اونا زندگی خوبی داشتن کنار هم تا این که یکی از روزا مرد هیزم شکن مریض شد و مجبور شد برای یه مدت تو خونه بمونه و استراحت کنه. اون غیر از پسر کوچیکش هیچ کس رو نداشت. برای همین پسرش توی خونه موند تا به پدرش کمک کنه. هر روز که می گذشت حال مرد بدتر می شد. پسرش می خواست پدرش رو ببره دکتر اما پولی توی خونه نداشت. این بود که تبر پدرش را برداشت تا به جنگل بره و هیزم جمع کنه. بعد با فروش اونا بتونه برای پدرش دارو و غذا بخره. اما وقتی پسر اولین ضربه رو به درخت زد دسته تبر شکست. پسرک خیلی ناراحت شد نمی دونست چی کار کنه بدون تبر چطوری هیزم بشکنه؟

 که یه دفعه یه صدایی به گوشش رسید. وقتی روی زمین رو نگاه کرد دید کنار درخت یک بطری افتاده و داخل بطری هم یک موجود عجیب غریب هست. اون موجود عجیب غریب التماس می کرد و گفت: تو را خدا در بطری رو باز کن. منو از این زندان نجات بده. پسرک قصه ما چون خیلی مهربون بود دلش سوخت و در بطری رو باز کرد که یه دفعه سر و صدای عجیبی بلند شد و از داخل بطری اومد بیرون. اون موجود یه دیو بود. یه آقا دیو کوچولو. دیو پسربچه را گرفت و گفت ببینم تو در بطری رو باز کردی پس من تو رو می خورم. پسرک با خودش فکر کرد و گفت من نباید بترسم اگر بترسم شاید یه بلایی سر من بیاره. من باید گولش بزنم و هر طور که شده اونو دوباره به داخل بطری برگردونم. پسربچه یک قیافه خیلی عادی به خود گرفت و گفت اگه می دونستم این قدر ضعیف و ناتوانی اصلا تو رو آزاد نمی کردم. آقا دیوه گفت یعنی چی من ضعیف و ناتوانم؟ من می تونم هر کار که دلم می خواد انجام بدم

پسرک گفت بله تو اونقدر ضعیف و ناتوانی که حتی نتونستی در این بطری کوچیک رو باز کنی. اگه راست می گ داخل این بطری برو در اون رو دوباره باز کن. دیو گفت باشه می روم و نشونت می دم که من چقدر قوی ام.

دیو رفت داخل بطری. پسرکم فوری در بطری رو بست. حالا دیو دوباره کوچیک شده بود و هیچ کاری ازش برنمیومد. دیو که فهمیده بود اشتباه کرده دوباره التماس کرد گفت معذرت می خوام منو آزاد کن دیگه بهت هیچ آزاری نمی رسونم.

 پسر که خیلی مهربون و با گذشت بود در بطری را برداشت و دوباره دیو رو آزاد کرد. وقتی دیو به حالت اولش برگشت از پسرک تشکر کرد و گفت: خیلی ممنون که منو آزاد کردی من فهمیدم تو خیلی پسر خوبی هستی. واسه همین هر کاری که بگی من انجام میدم. من همه کار می تونم بکنم. پسرکم ازش خواست تا کمکش کنه اون بتونه هیزم رو بشکنه و ببره بفروشه و با پولش برای باباش دارو و غذا بخره. دیو هم قبول کرد به پسرک کمک کرد.

 حالا همه چیز مثل سابق شده بود. پدر به جنگل می رفت تا هیزم جمع کنه، پسر هم به مدرسه می رفت تا درس بخونه و چیزهای خوبی یاد بگیره. پسر از کاری که کرده بود خیلی خوشحال بود….

خب بچه ها میدونیم که دیو مال توی قصه هاست و اصلا واقعیت نداره. ولی کوچولوها؛ توی این داستان می خواست بگه محبت کردن خیلی به آدم کمک می کنه. اگه به کسی محبت کردیم حتما سزای خوب مون رو می بینیم. تازه یادتون باشه پسرک قصه ما از فکرش خوب استفاده کرد…

توی این صفحه از دنیای کودکانه یه داستان کودکانه صوتی زیبا رو شنیدید و همچنین متنش رو خوندید به نام هیزم شکن که.  شما میتونید صوتش رو از قسمت بالا به صورت رایگان دانلود کنید. برای گوش دادن به بقیه قصه ها میتونید از دسته بندی قصه های کودکانه استفاه کنید.

نظرات کاربران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

🎧 دنبال یه اپ امن و شاد برای کوچولوتی؟
اپلیکیشن پخش قصه "کودکیا" با بیش از 1000 قصه کودکانه و صدها آهنگ و لالایی کودکانه 💛
همین الان نصبش کن! دانلود اپلیکیشن