داستان کودکانه دختر و گنجشک (متن بهمراه صوت)
خب امروز اومدیم با یه قصه کودکانه دیگه به نام دختر و گنجشک. صوت این قصه کودکانه رو میتونید اخر همین صفحه از سایت “های نی نی” گوش کنید.
یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود. یه دختر کوچیکی بود به اسم عسل که همیشه توی حیاط کنار باغچه می نشست و به گنجشکی که توی آسمون بودن نگاه می کرد و آرزو می کرد ای کاش منم یه گنجشک بودم. اون وقت می تونستم هرجا که دوست دارم برم و بپرم و تو آسمون پرواز کنم. یه روز همین طور که تو فکر و خیالش بود احساس کرد داره کوچیک می شه. کوچیک و کوچیک و کوچیک تر. وقتی به خودش نگاه کرد دید آرزوش برآورده شده و شده یه دونه گنجشک خوشگل. با خوشحالی جیک جیک کرد و به آسمان پرید و شروع کرد به پرواز کردن. همین طور که توی آسمون پرواز می کرد از این درخت به اون درخت، از این شاخه به اون شاخه، خسته شد گفت برم یه جایی بشینم و استراحت کنم. شایدم بتونم یه چیزی گیرم بیاد و بخورم.

رفت و روی یه شاخه نشست. یه گنجشک دیگه اومد کنارش و گفت: چیه بچه جون؟ این جا چی می خوای؟ عسل گفت من خسته ام گرسنه هم هستم. گنجشک شروع کرد به خندیدن و گفت: تو یه گنجشکی و خودت باید برای خودت جا و غذا پیدا کنی. الان هم از این جا برو چون باید از قبل این جا جا می گرفتی. این جا جای تو نیست. برو و یه شاخه دیگه برای خودت پیدا کن.
عسل خیلی ناراحت شد. پر کشید و رفت توی آسمون. گفت حالا چی کار کنم؟ کجا برم؟ که یهو یه درخت خوشگل دیگه دید گفت: خوبه اون جا برم از میوه های درخت بخورم و اون جا یه استراحتی بکنم. رفت و رو شاخه اون یکی درخت نشست. که یهوی دید چند تا گنجشک اومدن سمتش و گفتند: گنجشک کوچولو چرا اومدی این جا؟ این جا منطقه ماست. حق نداری بیای این جا. نبینم بری از اون میوه های درخت بخوری! این درخت درخت ماست! ما صاحب اینجاییم. پاشو پاشو از این جا برو و یه جای دیگه برای خودت پیدا کن. عسل خیلی ناراحت شد. گفت آخه من تازه رسیدم. خسته ام. می خوام استراحت کنم. ولی گنجشکا به خرجشون نرفت که نرفت.
عسل طفلکی بلند شد و شروع کرد به پرواز کردن. با خودش گفت بهتره برم روی سقف خونه بشینم. شاید اون جا دیگه کسی منو اذیت نکنه یا نگه از این جا بلند شو. تازه آدم ها برام یه چیزی می ریزن منم می خورم. رفت و رفت تا سقف یه خونه رو دید. اون جا نشست. همین طور که تو خیالات خودش بود داشت اطرافشو نگاه می کرد، یهو دید یه گربه داره میاد به سمتش. همین طور وایساد به گربه نگاه کرد. گربه تعجب کرد. با خودش گفت چرا این گنجشک فرار نمی کنه. عسل کوچولو که اصلا حواسش نبود گنجشک شده یک نگاهی به گربه کرد و گفت چیه گربه چی می خوای؟ گربه گفت گنجشک کوچولو می خوام یه لقمه چپت کنم. تو یه غذای چرب و نرمی برای من. که یهو عسل یادش اومد که گنجشک شده باید زودتر فرار کنه. چون گربه دشمن اونه. عسلم شروع کرد به پرواز کردن و از اون جا دور شد. طفلی عسل خیلی ناراحت شده بود همین طور که داشت پرواز می کرد یهو دید یه کلاغ از دور داره میاد سمتش تا اون رو شکار کنه. عسل کوچولو همون طور شروع کرد به گریه کردن و از دست کلاغ فرار کرد که یهو دید یه دستی داره تکونش میده. مادرش بود! بله بچه ها عسل کنار باغچه خوابش برده بود و داشت خواب می دید. وقتی که بیدار شد خیلی خوشحال شد گفت آخ جون من گنجشک نیستم! من خودمم. مامان عسل تعجب کرد و نگاش کرد گفت: چی شده عسل داشتی تو خواب گریه می کردی. عسل گفت یک خواب بد دیدم ولی یه چیزایی رو هم خوب یاد گرفتم. فهمیدم هر آرزویی مشکلات خودشو داره. من از اینی که هستم خیلی خوشحالم…
بچه ها شما چه آرزویی دارین؟ باید یادمون باشه وقتی می خوایم آرزو کنیم به عواقب آرزومون هم خوبه خوب فکر کنیم که هیچ وقت مشکلی برامون پیش نیاد اگه آرزومون برآورده بشه درسته.
اپلیکیشن پخش بیش از 1000 قصه صوتی و بیش از 100 آهنگ کودکانه و لالایی کودکیا
در ادامه میتونید صوت این قصه کودکانه زیبا رو از سایت “های نی نی” گوش کنید.
نظرات کاربران