دانلود داستان صوتی کودکانه دو خرگوش با صدای پگاه قصه گو
عزیزان همراه این بار هم با صدای پگاه قصه گو براتون داستان صوتی کودکانه مخصوص خواب کودکان داریم. اسم این داستان صوتی کودکانه دو خرگوش هست. این داستان صوتی کودکانه رو میتونید از های نی نی بصورت آنلاین گوش کنید.

یکی بود، یکی نبود. زیر گنبد کبود، دو خرگوش بودند؛ یکی سفید و یکی خالخال. این دو خرگوش دوستان صمیمی بودند و همدیگر را خیلی دوست داشتند. آنها در یک خانهی نقلی که داخل تنهی یک درخت بزرگ و سبز بود زندگی میکردند.
خانهی آنها اگرچه کوچک بود، اما پر از گرما و نور بود؛ آنقدر که همهی حیوانات دوست داشتند به آنها سر بزنند. گاهی مینشستند و به حرفهایشان گوش میدادند یا با آنها بازی میکردند. خلاصه، وقت گذراندن در خانهی آنها و شنیدن قصههایشان برای همهی حیوانات لذتبخش بود و خودشان هم از این دوستیها خوشحال بودند.
دو خرگوش روزها با هم به گردش میرفتند. عصرها که به خانه برمیگشتند، کلی با هم حرف میزدند، درد دل میکردند، گاهی فیلم میدیدند، میخندیدند یا حتی گریه میکردند. خلاصه، آنها دوستان خوب و امنی برای یکدیگر بودند.
اما… زمان گذشت و کمکم این دو خرگوش از هم فاصله گرفتند. دیگر زیاد با هم حرف نمیزدند. صبحها وقتی یکی از آنها میخواست به بیرون برود، دیگری از خواب بیدار نمیشد. هرکدام تنها میرفتند. شبها که یکی فیلم میدید، دیگری تنها بود. انگار هرکدام سرشان به کار خودشان گرم شده بود.
این فاصله آنقدر زیاد شد که حتی حیوانات دیگر هم متوجه شدند. دیگر هیچکدام از حیوانات دلشان نمیخواست به خانهی آنها بیایند. خانهای که زمانی پر از خنده و شادی بود، حالا ساکت و غمگین شده بود.
دو خرگوش بعد از مدتی متوجه این تغییر شدند. فهمیدند که از هم دور شدهاند، دیگر شاد نیستند و مثل قبل نمیخندند. تصمیم گرفتند با هم صحبت کنند. ساعتها حرف زدند و به این نتیجه رسیدند که باید دلیل این اتفاق را پیدا کنند.
هرکدام جداگانه فکر میکرد و در ساعتهایی که با هم قرار میگذاشتند، افکارشان را با هم در میان میگذاشتند. اما هرچه تلاش میکردند، نتیجهای نمیگرفتند. حرفها و بحثهایشان فقط آنها را خستهتر میکرد. روزهایشان پر از غم و ناامیدی شده بود.
تا اینکه یک روز، خرگوش سفید با خودش فکر کرد:
“اینطوری نمیشود! هرچه که دلیلش بوده، گذشته است. حالا باید دنبال راهحلی باشیم که دوباره خوشحال شویم.”
خرگوش سفید تصمیم گرفت این فکر را با خرگوش خالخال در میان بگذارد. اما خرگوش خالخال که حسابی ناامید و خسته شده بود، فکر دیگری داشت. پیش خودش گفت:
“دیگر نمیتوانم ادامه بدهم. بهتر است همهچیز را تمام کنم.”
آن شب، وقتی این دو خرگوش برای صحبت کردن کنار هم نشستند، خرگوش خالخال شروع کرد به صحبت. با عصبانیت حرفهایی زد که دل خرگوش سفید را شکست. خرگوش سفید هیچ نگفت. نمیتوانست چیزی بگوید.
خرگوش سفید از فردای آن روز دیگر کارش شده بود که برود بالای درخت و روی شاخهای بنشیند و گریه کند. او پیش خودش فکر میکرد:
“انگار یک بادام خیلی تلخ میخورم که نه میتوانم قورتش بدهم و نه میتوانم تفش کنم.”
اشکهایش مثل شبنم روی برگهای درخت مینشست و قل میخورد و پایین میافتاد. همهی حیوانات جنگل متوجه ناراحتی خرگوش سفید شده بودند، جز خرگوش خالخال.
اما خرگوش خالخال پیش خودش فکر میکرد که بهترین کار را کرده است. او میگفت:
“من فقط احساساتم را گفتم. اگر خرگوش سفید مخالف بود، حتماً چیزی میگفت. وقتی چیزی نگفت یعنی قبول کرده.”
او نمیدانست که خرگوش سفید آنقدر ناراحت است که حتی نمیتواند حرف بزند، چه برسد به مخالفت.
چند روز گذشت. زندگی این دو خرگوش هیچ فرقی نکرده بود، اما دل خرگوش سفید کاملاً شکسته بود. تا اینکه یک روز، او تصمیم گرفت وسایلش را جمع کند و از آنجا برود.
خرگوش سفید یک عادت داشت؛ هر جا که میرفت، تمشکهایی را با خودش برمیداشت و در طول راه میریخت. اینطوری، اگر حیوانات دیگر میخواستند او را پیدا کنند، میتوانستند رد تمشکها را بگیرند و به او برسند.
آن روز هم به همین عادت، شروع به انداختن تمشکها کرد و از جنگل دور شد. اما خرگوش خالخال آنقدر از حال دوستش غافل بود که حتی وقتی تمشکها را دید، پیش خودش گفت:
“بهبه! عجب تمشکی!”
چند دانه تمشک را خورد و به خانه برگشت. وقتی دید خرگوش سفید در خانه نیست، فکر کرد شاید مثل همیشه تنها به گردش رفته است. ظهر شد، عصر شد، شب شد، اما خرگوش سفید برنگشت.
آخر شب، خرگوش خالخال وقتی دید خرگوش سفید وسایلش را برده، تازه متوجه شد که او رفته است! پیش خودش گفت:
“پس حتماً آن تمشکها مال خرگوش سفید بود! چطور این را نفهمیدم؟”
هراسان و پریشان از خانه بیرون رفت و شروع به داد و بیداد کرد. حیوانات جنگل دور او جمع شدند و پرسیدند:
“چه شده؟”
خرگوش خالخال با گریه ماجرا را تعریف کرد. در این میان، هدهد پیر که از قبل میدانست چه اتفاقی افتاده، همه را آرام کرد و گفت:
“نگران نباشید. من همهچیز را درست میکنم.”
هدهد پیر خرگوش خالخال را همراه خودش برد و با او حرف زد. خرگوش خالخال گفت:
“من اصلاً منظور بدی نداشتم. فقط خسته شده بودم. دلم نمیخواست خرگوش سفید فکر کند که من دیگر دوستش ندارم.”
هدهد پیر دستی به سر خرگوش خالخال کشید و به او گفت:
“اگر دوستش داری، باید این را به او بگویی. او دلش شکسته و منتظر است بداند هنوز برای تو مهم است.”
خرگوش خالخال تصمیم گرفت خرگوش سفید را پیدا کند و همهچیز را برایش توضیح بدهد.
از آن طرف، خرگوش سفید با هر تمشکی که روی زمین میریخت، پیش خودش میگفت:
“کاش خرگوش خالخال این تمشکها را ببیند و بیاید دنبالم. شاید هنوز دوستم داشته باشد.”
آن شب هر دو خرگوش با فکر همدیگر خوابیدند. صبح که شد، خرگوش خالخال به دنبال رد تمشکها رفت. اما پیدا کردن آنها سخت شده بود، چون باد و حیوانات دیگر بعضی از تمشکها را برده بودند.
او با امیدواری گشت و گشت تا بالاخره خرگوش سفید را کنار یک برکه پیدا کرد. خرگوش سفید پایش را در آب گذاشته بود و برای خودش آواز میخواند.
خرگوش خالخال یک گل از روی زمین چید و به طرف خرگوش سفید رفت. خرگوش سفید با دیدن او لبخند زد و گفت:
“تو آمدی مرا پیدا کنی؟”
خرگوش خالخال گفت:
“بله، آمدم تا به تو بگویم که هنوز دوستت دارم. بیا با هم به خانه برگردیم و دوباره مثل قبل خوشحال باشیم.”
بچهها، این دو خرگوش دستهای همدیگر را گرفتند و به خانه برگشتند. مدتی طول کشید تا دوباره مثل قبل شوند، اما بالاخره توانستند شادی را به زندگیشان برگردانند و سالهای سال با خوبی و خوشی کنار هم زندگی کردند.
نظرات کاربران