داستان کودکانه مخصوص خواب دیگ کهنه
یکی بود یکی نبود، روزی روزگاری، پیرمرد و پیرزنی توی یه مزرعه زندگی میکردن. این مزرعه مال یه مرد جوون بود. پیرمرد و پیرزن سالها براش کار کرده بودن و زحمت کشیده بودن، ولی مرد جوان قدر زحمتشون رو نمیدونست. وقتی دید پیر و ناتوان شدن، اونا رو از مزرعه بیرون کرد.

پیرمرد به مرد جوان گفت: «لطفاً یه چیزی بهم بده، یه دستمزد، یه توشه راه، که بتونم زندگیام رو ادامه بدم.»
ولی مرد جوان گفت: «مزد چند تا گوسفند بود که گرگ برد، کمی پول بود که دزد برد.»
پیرمرد خیلی ناراحت و غمگین شد، ولی چیزی نگفت و با دست خالی رفت سمت خونهشون. وقتی داشت میرفت، یه گوشه یه دیگ مسی کهنه دید، برداشتش. دیگه حداقل یه چیزی داشت برای برگشتن.
وقتی رسید خونه، با شرمندگی دیگ رو به زنش داد. پیرزن لبخندی زد و گفت: «دیگ خوبیه، به کهنگیش نگاه نکن. فقط حیف که چیزی نداریم توش بپزیم.»
همون موقع صدایی شنیدن:
دیگ چرخید و چرخید و گفت:
«میچرخم و میروم، میچرخم و میروم.»
پیرزن پرسید: «کجا میری؟»
دیگ گفت: «به خونه صاحب مزرعه.»
دیگ رفت توی آشپزخونهی صاحب مزرعه. آشپز داشت غذا درست میکرد. دیگ گفت: «هر چی دلت میخواد توی من بریز تا خوشمزهترین غذاها رو توی من بپزی.»
آشپز خوشحال شد و غذا داخل دیگ پخت.
وقتی غذا آماده شد، دوباره دیگ چرخید و گفت:
«میچرخم و میروم، میچرخم و میروم.»
و پرواز کرد به سمت خونه پیرمرد و پیرزن.
دیگ از دودکش پایین رفت و روی اجاق نشست. پیرمرد و پیرزن از دیدن اون همه غذای خوشمزه خیلی خوشحال شدن. همسایهها رو دعوت کردن و همه دور هم سفره نشستند و غذا خوردند.
روزها و ماهها گذشت تا اینکه هوا سرد شد. پیرزن کنار اجاق نشست و گفت:
«آخ، کاش گوسفندا رو از مرد گرفته بودی، پشمهاش رو میچیدیم و نخ میرُسوندیم و لباس گرم میبافتیم.»
دوباره صدای دیگ شنیده شد:
«میچرخم و میروم، میچرخم و میروم.»
دیگ چرخید و تبدیل شد به یه سبد، از دودکش بیرون آمد و رفت خانه صاحب مزرعه. آنجا مردی داشت پشمها رو میچید و نخ میریخت. وقتی سبد رو دید، فکر کرد خیلی خوبه و پشمها رو توی سبد گذاشت.
وقتی سبد پر شد، دوباره صدای دیگ آمد:
«میچرخم و میروم، میچرخم و میروم.»
سبد رفت سمت خونه پیرمرد و پیرزن و نخها رو توی دامن پیرزن گذاشت.
پیرزن با خوشحالی لباسهای گرم بافت و دوباره روزها و ماهها گذشت.
تا اینکه بهار رسید و پیرزن گفت:
«آخ، اگه پولت رو از اون مرد گرفته بودی، مرغ و خروس و گاو میخریدیم و زندگیمون رو سر و سامان میدادیم.»
دوباره دیگ صدایی داد و چرخید و تبدیل شد به صندوق. از دودکش بیرون آمد و رفت خانه صاحب مزرعه. صاحب مزرعه داشت سکههاش رو میشمرد. صندوق کنار دستش نشست تا کمک کنه.
وقتی صندوق پر شد، باز هم صدای دیگ شنیده شد:
«میچرخم و میروم، میچرخم و میروم.»
و به سمت خونه پیرمرد و پیرزن رفت…
ولی مرد جوان دوست نداشت داراییهاش از دست بره، پس گوشه صندوق رو گرفت و رفت. نزدیک دودکش که رسید، ایستاد و گفت:
«آهای پیرمرد و پیرزن! من صاحب مزرعه رو براتون آوردم. حالا وقتشه که ازش حقتون رو بگیرید. دیگه وقتش رسیده خودتون باهاش حرف بزنید.»
پیرمرد و پیرزن رفتن روی پشت بام و صاحب مزرعه رو پیدا کردن. بعد از کلی صحبت و چانهزنی، بالاخره مرد قبول کرد که پول پیرمرد، گوسفند، گاو و خروس رو که اول قرار بود بده، پس بده.
اینطوری پیرمرد و پیرزن صاحب مال و اموالشون شدن و سالها خوشبخت کنار هم زندگی کردن.
🔊 پخش صوت این قصه در اپلیکیشن پخش قصه صوتی و آهنگ کودکانه و لالایی دنیای شاد کودکانه
دسترسی به بیش از ۱۰۰۰ قصه کودکانه صوتی (در حال آپلود قصه های جدید)
دسترسی به بیش از ۱۰۰۰ آهنگ کودکانه
پشتیبانی فعال و پاسخگو
دسترسی به متن قصه ها و آهنگ ها به صورت کاملا رایگان
هزینه اشتراک بسیار پایین و بصرفه (فقط برای صوت قصه ها)
یک هفته اشتراک رایگان و دسترسی به صوت تمامی قصه های موجود در اپلیکیشن
دارای پشتیبانی فعال و پاسخگو
صوت قصه ها از:
پگاه قصه گو
مریم نشیبا
خاله شادی
آهنگ های کودکانه مختلف از خواننده های بنام حوزه کودک:
عمو امید
عمو پورنگ
عمو امیر
عمو امین
عمو مسعود
خاله شادونه
بهمراه برنامه های صوتی مخصوص کودکان و آهنگ های پخش شده در شبکه پویا
همراهان عزیز این بود از داستان کودکانه دیگ کهنه که از وب سایت دنیای کودکانه خوندید. صوت این قصه ی زیبا رو هم میتونید با صدای پگاه قصه گو توی اپلیکیشن پخش قصه صوتی دنیای کودکانه گوش بدید. این اپلیکیشن رو میتونید از این لینک دانلود کنید.
نظرات کاربران