قصه کودکانه مخصوص خواب دو هندوانه
یکی بود، یکی نبود
زیر گنبد کبود، غیر از خدای مهربون، هیچکس نبود.
روزی روزگاری، توی یه ده دور و خلوت، مرد فقیری زندگی میکرد به اسم حمیدبیک. اون با همسرش تنها زندگی میکردن. تنها داراییشون، یه گاو بود؛ ولی چه گاوی!
گاوشون از همهی گاوهای ده بیشتر شیر میداد. همهی اهل ده حسرت اون گاو رو میخوردن، مخصوصاً کدخدا که با اون همه ثروت، دلش میخواست اون گاو مال خودش باشه!

یه روز سرد زمستون، حمیدبیک رفت جنگل تا هیزم جمع کنه. تو راه چشمش افتاد به یه هندونهی بزرگ!
با خودش گفت:
– هندونه؟ اونم تو زمستون؟ این دیگه چه جوریه؟!
هندونه رو برداشت و با خودش آورد خونه.
زنش تا دید، گفت:
– وای حمید، این هندونه خیلی خاصه، تو زمستون که هندونه نیست! بهتره ببری بدی به کدخدا، شاید ازت خوشش بیاد و پاداشی بده!
حمید گفت:
– فکر خوبیه.
هندونه رو برداشت و برد خونهی کدخدا.
کدخدا تا هندونه رو دید، چشمهاش گرد شد!
گفت:
– از این هندونهها بازم هست؟
حمید گفت:
– بله، یه دونهی دیگه هم دیدم.
کدخدا لبخند زد و گفت:
– خیلی خب، یه پیشنهادی دارم. برو اون یکی هندونه رو هم بیار، در عوض، میتونی بیای تو خونهی من و به هر چی که اول دست بزنی، مال تو میشه…
البته! اگه هندونه رو نیاوردی، منم میرم خونهت، به هر چی اول دست بزنم، اون مال من میشه!
حمیدبیک با خوشحالی قبول کرد.
با خودش گفت:
– میرم صندوق پولش رو لمس میکنم، دیگه پولدار میشیم!
برگشت خونه و ماجرا رو برای زنش تعریف کرد. زنش گفت:
– خب یادت هست اون هندونهی دوم کجا بود؟
حمید گفت:
– آره، پشت درختای انار، سمت راست.
زنش گفت:
– پس زود برو بیارش. اگه نری، کدخدا میآد گاومونو میبره!
اما بچهها، نمیدونید چی شد!
همون موقع، دو تا از خدمتکارای کدخدا، که یواشکی پشت پنجرهی خونهی حمیدبیک وایساده بودن و شنیدن هندونه کجاست، سریعتر از حمید راه افتادن، رفتن هندونه رو برداشتن و بردن پیش کدخدا!
حمید وقتی رسید، دید هندونه نیست!
– ای وای! جا تره و بچه نیست!
خیلی ناراحت و دلشکسته، برگشت سمت خونه. تو راه یه صدا شنید. صدا از رودخونه میاومد. برگشت و دید یه پیرمرد توی آب افتاده و داره دست و پا میزنه.
حمید شیرجه زد تو رودخونه و پیرمرد رو نجات داد.
پیرمرد وقتی نجات پیدا کرد، گفت:
– ممنون پسرم! حالا بگو چی میخوای برات انجام بدم؟
حمید درد دلش رو باز کرد و ماجرای کدخدا رو گفت.
پیرمرد کمی فکر کرد و گفت:
– یه راهی هست. گاوت رو ببر روی پشتبوم خونه. نردبون رو بذار کنار دیوار. همسایهها رو خبر کن، یه نفرم بفرست دنبال کدخدا.
حمید با خودش گفت:
– خب، چارهای ندارم. امتحانش میکنم…
رفت خونه، گاو رو برد بالای پشتبوم، نردبون گذاشت کنار دیوار، همسایهها رو خبر کرد و یه نفر رو فرستاد دنبال کدخدا.
کدخدا با غرور اومد، خونه رو نگاه کرد. گفت:
– حمیدبیک! پس گاوت کو؟
حمید گفت:
– اون بالاست، رفته پشتبوم علف بخوره!
کدخدا دستور داد نردبون رو بذارن کنار دیوار. خودش هم، مواظب بود که دستش به چیزی نخوره. با احتیاط از پلهی اول و دوم بالا رفت. اما وقتی رسید پلهی سوم، یهدفعه پاش لیز خورد!
برای اینکه نیفته، دستش رو گرفت به نردبون!
حمید از پایین داد زد:
– آهای کدخدا! دستت خورد به نردبون!
کدخدا گفت:
– نه نه! دست من پشتم بود، نخورده!
اما همسایهها که اونجا بودن، گفتن:
– کدخدا! ما دیدیم، دستت خورد به نردبون!
دیگه کاری از دست کدخدا برنیومد. از نردبون اومد پایین، نردبون رو برداشت و با عصبانیت رفت!
و اینجوری بود که حمیدبیک گاوش رو نجات داد!
حالا میتونست شیرش رو بدوشه و با زن مهربونش زندگی خوبی داشته باشه.
🔊 پخش صوت این قصه در اپلیکیشن پخش قصه صوتی و آهنگ کودکانه و لالایی دنیای شاد کودکانه
دسترسی به بیش از ۱۰۰۰ قصه کودکانه صوتی (در حال آپلود قصه های جدید)
دسترسی به بیش از ۱۰۰۰ آهنگ کودکانه
پشتیبانی فعال و پاسخگو
دسترسی به متن قصه ها و آهنگ ها به صورت کاملا رایگان
هزینه اشتراک بسیار پایین و بصرفه (فقط برای صوت قصه ها)
یک هفته اشتراک رایگان و دسترسی به صوت تمامی قصه های موجود در اپلیکیشن
دارای پشتیبانی فعال و پاسخگو
صوت قصه ها از:
پگاه قصه گو
مریم نشیبا
خاله شادی
آهنگ های کودکانه مختلف از خواننده های بنام حوزه کودک:
عمو امید
عمو پورنگ
عمو امیر
عمو امین
عمو مسعود
خاله شادونه
بهمراه برنامه های صوتی مخصوص کودکان و آهنگ های پخش شده در شبکه پویا
این بود از داستان کودکانه مخصوص خواب با نام دو هندوانه که از این صفحه مطالعه کردید. صوت این قصه مخصوص خواب رو میتونید از اپلیکیشن پخش قصه صوتی دنیای کودکانه گوش بدید. لینک دانلود
نظرات کاربران